تبليغاتX
شويد

قر و قاتي !

همیشه یه مشکله برام که چه جوری پست رو شروع کنم ٬ سلام کنم به نام خدا بگم چی کار کنم ؟ موضوع خاصی هم نیست نوشته هام که بخوام یه راست برم سر اصل مطلب . این پست که شروع شد راحت شدم!
امروز آمادگی دفاعی داشتیم ! درس جالبیه اما احساس می کنم هر چی جلوتر می ریم بیشتر به دچار شدن به پارانوئید نزدیک می شم ٬ همش می ترسم نکنه این اتفاقا برای من بیفته !! دبیرمون هم خیلی خانوم گلیه خیلی دوسش دارم ! این خانوم برای تدریس به کلاس ما هیچ حق الزحمه و اضافه کاری نمی گیره و روزی هم که با ما کلاس داره روز تعطیلشه(ساعت سوم هم باهاش داریم) وسط روز بیچاره پا میشه بچه ی کوچیکش رو ول می کنه میاد تا ما جا نمونیم از درس . یعنی اگه نیاد هیچ مسئله ای نیست براش هیچ اتفاقی نمی یفته ٬ اما میاد ! وژدان کاری به این می گن !
من نمی دونستم ترکش چیه !! یعنی شنیده بودما اما فکر می کردم یه جور گلوله ای چیزیه!! حالا فهمیدم که تیکه های خیلی ریز فلز ملتهبٍ اطراف بمبه که واقعا" هم خطرناکه !!
توی درس امروز ش.م.ر رو خوندیم! «همون شوش.مولوی.راه آهن» ٬ حملات شیمیایی٬میکروبی ورادیواکتیو واقعا" جنایت اند. آخه برای چی باید یه همچین ابزارهای وحشتناکی وجود داشته باشند؟ !چرا باید وسایلی برای کشتار جمعی مرد بی گناه ساخته بشه؟  خانممون از حلبچه و هیروشیما و رزمنده های خودمون تعریف می کرد ٬ می گفت این عوامل گازهای سمی شیمیایی رو حتی تو اسباب بازی و لوازم تحریر بچه های معصوم جاسازی می کردن٬    قلبم فشرده شد ٬ آخه بچه ها چه گناهی داشتن که باید قربانی سو ء ظن های صدام می شدن ! هر چی بیشتر به جنایتای صدام فکر می کنم متوجه می شم که دار زدن واقعا" مرگ آسون و راحتی بود  براش و لیاقت این طور مردن رو به هیچ وجه نداشت ٬  حالا شایعاتی هم مبنی بر نمردنش هست که خدا می دونه درسته یا نه !!
از یه طرف هم به رزمنده های خودمون فکر میکنم که جونشون رو ٬ سلامتی شون رو فدای دفاع از من و امثال من کردن اونوقت منم اینجوری دارم قدرشون رو می دونم با درس نخوندن و نمازام که قضا می شن ٬ با رفتارای بدی که با مامان و بابام و خیلی از اطرافیانم دارم !
 
این دوستام و همکلاسیام هم که با این حجابشون هیچی نپوشن بهتره ٬ دارن زحمات اون مردای بی ادعا رو زیر سوال می برن ٬ نمی دونم چیکار باید کرد ؟ امر به معروف و نهی از منکر هم که هیچ تاثیری روشون نداره ! بحثای فلسفی هم آدم بخواد باهاشون کنه خودش رو کوچیک می کنه ٬ اصلا" فایده ای نداره ! پارسال یه دبیر پرورشی داشتیم وقتی صحبت می کرد آدم دگرگون می شد ٬ اما آخر سر بازم اینا گیساشون بیرون بود ٬ واقعا" هر چی فکر می کنم نمی تونم دلیل منطقی برای این کار ابلهانه پیدا کنم ٬ نمی دونم چرا اینا نمی خوان بفهمن حجاب سنگرشونه نه قفس ! حتی تو جوامع غربی هم آمار و ارقام ثابت کرده که تو زمستون که خانوما پوشششون بهتره به خاطر سرما انحرافا هم کمتره و تو تابستون برعکس!
اونوقت یه خانوم ایرانی یه دختر ایرانی به جای اینکه یه خورده فکر کنه یه مقدار تحقیق کنه ببینه چی براش بهتره میاد چشم و گوش بسته از یه سری آدم که حتی لایق این نیستن من و شما درباره شون صحبت کنیم تقلید می کنن . نمی دونم چرا هیچکس نمی یاد از شخصیت های بزرگ و عالمشون تقلید کنه ٬ اما تقلید از مدهای مضحک و مسخره استقبالش بی نظیره ٬ نمی دونم چرا حتی آدم هایی که شخصیتشون از منی که حجابم مثلا" خوبه خیلی بهتر و والاتر و بزرگتره هم حجابشون بده  ٬ خیلی تعجب می کنم وقتی می بینم آدمهای خیلی خوب هم بدحجابن
!

کتاب حجاب شهید مطهری رو یکی از دوستان معرفی کرد بخونم ٬ خوندمش اونقدر با منطق استدلال و توجیه کرده بود حجاب رو که واقعا" آدم از این رو به اون رو میشه . من به هر کی پیشنهاد می کنم این کتاب رو بخونه هیچ توجهی نمی کنن ٬ آخه کتاب خوندن هم جزو کارهایی که اکثر این افراد انجام نمی دن ! خیلی دوست دارم که دید این اطرفیانم رو درباره ی حجاب عوض کنم اما هیچ راهکاری جواب نمی ده .
بحث عوض شد داشتم راجع به درس آمادگی دفاعی و اینا می گفتم ناخودآگاه رفتم تو جو حجاب ! سه شنبه تو جغرافی خوندیم که میانگین مصرف سرانه ی آب برای هر نفر تو دنیا ۵۷۰ ـ ه ـ تو ایران این عدد ۱۳۰۰- ه - !!!!!!!!!  جای تاسف داره واقعا" تو کشور ما که یه کشور کم آبه حتی از ۲ برابره مصرف سرانه تو دنیا هم بیشتره !! الان کار ما تو درس جغرافی شده اینکه نتایج سیاستهای غلط دولت و فرهنگ بدتر مردم رو بخونیم . حالا این مصرف سرانه تو کشورایی مثل بلژیک و اتریش که اصلا" کمبود آب ندارن نصف  پونصد و هفتاده .
خانوم جغرافی مون هم خیلی خانوم خوبیه . می گفت انقدر درست مصرف می کنه که پول آبش تا حالا بیشتر از ۱۲۰۰ تومن نیومده وحتی چند بار با تشویق ۰ شده پول آبش !

یه سوال بپرسم؟ تقلب گناهه؟ هی دلم می خواد با توجیه کارم عذاب وجدانم رو سرکوب کنم اما نمیشه ! این هفته چند تا از تستام رو تقلب کردم ٬ آخه شما قضاوت کنید وقتی ببینین یه سوال رو بلد نیستید کتاب هم زیر میزه خانوم هم حواسش نیست ٬ این نفس اماره و شیطون هم با همکاری هم هی دارن تو گوش آدم می خونن ٬ چطوری میشه این فرصت رو از دست داد ؟

يه خواب خيلي بد ديدم ٬ خواب ديدم من و پگاه تو يه دهكده اي گير افتاديم كه اصلا" نمي تونيم ازش بيرون بريم ٬ بعد آدماي اين دهكده هم زامبي اند ٬ بعد دو تا داداش هم هستن كه مي خوان من و پگاه رو بكشن ٬  بعد من هي ذكر خدا رو مي گم وقتي كه ذكر مي گم تو امنيت قرار مي گيريم و سايه هاي ترسناك از بين مي رن ٬ بعد ميريم به طرف مسجد ٬ مامان و بابام تو مسجد اند ٬ اونجا با چندتا از آدماي خوب ديگه سوار هواپيما ميشيم و فرار مي كنيم از اونجا . بعد تو اين فاصله كه مي رسيم به مسجد يك ثانيه اگه دير مي كرديم نمي تونستيم بريم تو . خدا رو شكر به موقع رسيديم . من نتونستم خوب توصيف  كنم ٬ كيفيتش خيلي بهتر و ترسناكتر از ايني كه گفتم بود ٬ عين فيلم سينمايي بود ! بايد مي ديدينش .

هفته ي بعد شنبه تست رياضي ٬ يكشنبه ٬ ادبيات ٬ دوشنبه شيمي ٬ سه شنبه فيزيك ٬ چارشنبه آمادگي دفاعي داريم ٬ و ۵ شنبه هم هنوز مشخص نيست ! اين هفته اي هم كه گذشت هر روز تست داشتيم و پرسش ٬ انقدر صبا ساعت ۴-۵ بيدار شدم و شبا دير خوابيدم ديگه دارم پير مي شم  . اين پنجشنبه جمعه هم بايد به تميز كردن خونه و مهموني و اينا بگذره ٬ نمي دونم كي بايد زندگي كنم !

امروز پگاه رو از طرف مدرسه بردن سيركي كه چند وقتيه اومده همدان  ٬ مامانم هم مرخصي گرفت باهاش رفت ٬ انقده دلم مي خواست برم ٬ اما امروز فيزيك داشتيم گفتم جا مي مونم نرفتم ! پگاه هي تعريف مي كنه من دلم آب ميشه !

دیشب رفته بودیم پاگشای یکی از این تازه عروس دامادای فامیل بعد عروس خانوم تشریف نیاورده بودن !!! واقعا" مسخره بازی بود آبروی داماد پیش همه رفت

یکی دو تا چیز دیگه هم می خواستم بنویسما یادم رفت الان هر چی فکر می کنم یادم نمی یاد

خودمم نمي دونم اينايي كه نوشتم چه ربطي به هم دارن ٬ همه چي درهم شده !

چقد زياد شد ! اما عوضش اين هفته فك نكنم بتونم بيام نت با اين برنامه ي تستا !

بعدالتحریر:
دوتا از اون چیزایی که می خواستم بنویسم یادم اومد : یکی اینکه برای خواهر گلم یه کم تبلیغ کنم . به وبلاگش سر بزنید  به روز شده ٬ فقط چون ثبت موقت بوده هیچکی خبر نداره از به روز شدنش   !
یکی هم اینکه به گوشه ی سمت چپ بالای وبلاگم نگاه کنید ٬ اون دو تا لوگو رو دوست دارم تو نوار سمت راست بزارم ولی هر کاری می کنم نمی یاد ٬ اگه هم قرار باشه همون بالا بمونه می خوام بیاد وسط ولی بلد نیستم چه جوری اینکارو بکنم . راهنماییم کنید .

!! نوشته شده توسط شیده | 3:25 بعد از ظهر | پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 •

قهر و آشتي

امروز هوا از روزای دیگه سردتر شده  اما بازم صف وایسادن سر جاشه  ٬ نمی دونم این فلسفه ی صف  چیه  به جز وقت تلف کردن...!همچنان در حال فکر کردن به اینم که وقتی دیدمش چه جوری بر خورد کنم  ... تصمیم می گیرم مثل دیروز خودش که جلوی همه ی بچه ها سکه ی یه پولم کرد ضایع اش کنم! می رم اول صف وایمیسم  که زود برم سر میز بشینم و راش ندم ! با پریا هم هماهنگ می کنم که بیاد پیشم بشینه  ... می خواد بشینه سر جاش ٬ نمی ذارم ... ول کن نیست هی با شوخی و خنده به هر راهی متوسل میشه که بشینه اما من سمج تر از این حرفام  با کمال پر رویی هر چی رو که خودم لایقشم جلوی همه بهش میگم  ... به خیال خودم می خوام مثل خودش رفتار کنم تو قهرای قبلی که تقصیرکار من بودم  ... اونقدر حق به جانب حرف می زنم که  هر کی ندونه فکر می کنه این طفلک با من چیکار کرده... !!!!  غافل از اینکه فقط یه ذره شوخی کرده که من جنبه اش رو نداشتم  ... اشکش رو در میارم ... حالم از رفتارم به هم می خوره ... یاد اون وقتایی می یفتم که تا یه قطره اشک تو چشمم جم می شد  کلی ناراحت می شد و تسلی ام می داد  ... دلم می خواد ازش عذر خواهی کنم و نذارم بیشتر گریه کنه   اما این غرور لعنتیم نمی ذاره ... اونقدر با هم جر و بحث می کنیم  تا اینکه خانوم جامون رو عوض می کنه ... تا اینکه آخر کلاس دوباره می یاد میز خودمون ... اما ایندفه با اعتماد به نفسی  که شکستن قلبش رو مخفی می کنه  ... اونقدر قشنگ و با منطق صحبت می کنه  که دلم می خواد آب شم برم زیر زمینمیگه : « اگه من دیروز تو شوخیام به قول تو حرفی رو زدم جلوی بچه ها که نباید میگفتم و تو این رفتارو با من داشتی ٬ بدون وقتي که تو فلان(...)حرف رو رفتي پيش فلاني (...) گفتي من خيلي ناراحت شدم اما بهت نگفتم دوست نداشتم اون اين حرف رو كه من فقط به تو ٬ دوست صميميم زدم بري بگي به فلاني(...)وفلاني(...) يه بار هم با ايما و اشاره يه چيزي در همين مورد رو مي خواستي بگي بهشون بهت گفتم نگي ! يادت رفته...؟يادته اون دفه نسا دستت رو زخمي كرد چقدر ناراحت شدم غصه ات رو خوردم برگشتي بهم گفتي چرا خوب برخورد نمي كني با من ؟ حالا چرا خودت خوب برخورد نمي كني شيده خانوم؟ذ من اينا رو نمي خواستم بهت بگم خودت مجبورم كردي...خيلي چيزاي ديگه هم هست كه نگفتم و نخواهم گفت . من تا حالا نشده اين اندازه كه از تو عذر خواهي ميكنم از اعضاي خانواده ام كنم ٬ تو هيچوقت شده تا حالا تو قهرا خودت رو مقصر بدوني و پيشقدم شي؟...))    سرافكنده و خجالت زده  به حرفاش گوش مي دم تا اينكه دوباره اشك دم مشكم سرازير ميشه . اونقدر قلبش پاكه و مهربونه     كه همه ي رفتاراي بچه گانه ي منو فراموش مي كنه  و بقلم مي كنه   مي گه قربون اشكات بشم  گريه نكن و من باز بيشتر خجالتزده مي شم . چرا بايد انقدر كم شعور مي بودم من ...آخه؟ با خودم فكر مي كنم چقدر قلبش بي آلايش و آسمونيه    . از خودم خيلي بدم مياد ٬ واقعا" من لياقت يه همچين دوست گلي رو دارم؟ خدا كنه از اين به بعد قدرش رو بدونم .

پ.ن۱:مريم خوبم تو كه انقدر پاكو مهربونو خوش قلبياميدوارم يه روز اينجا رو بخوني و ببيني كه من چقدر پشيمونو خجالتزده ام و منو از ته قلبت ببخشي و حلال كني!

پ.ن۲:شايد به نظرتون اين كارا مسخره بازي و بچگانه باشهاما ما بچه مدرسه اي ها هم دنيايي داريم براي خودمون

!! نوشته شده توسط شیده | 4:25 بعد از ظهر | یکشنبه نوزدهم آبان 1387 •

كمي تا قسمتي ((برگشت)) !

سلام! نمي دونم از كجا شروع كنم ، خيلي وقته كه از نت دور بودم . واقعا نمي دونم چطور از شما دوستان مهربونم كه به يادم بودين تشكر كنم .از راهنمايي ها و پيشنهاد كمكهاتون . واقعا قوت قلب بهم دادين . يه دنيا ممنون ! ولي يه جوري ته دلم خجالت مي كشم . احساس مي كنم گدايي كردم . اون موقع كه اينا رو تايپيدم حسابي نا اميد و عصباني بودم و دلم مي خواسته خودم رو خالي كنم اما حالا كه سر عقل اومدم به نظرم خودم بايد مشكل خودم رو حل كنم و اونو جار نزنم . اما اين معنيش ناسپاسي نيستا ؛ من هرچقدر هم تشكر كنم نمي تونم بگم كه چه احساس خوبي دارم از داشتن چنين دوستاي خوبي . 
دليل بد قولي ام هم كه اوايل مهر نيومدم به خاطر ويروسي شدن كامپيوتر بود ، يعني نت مي اومدم و آپهاي قشنگ دوستان رو مي خوندم اما نه مي تونستم كامنت بزارم نه آپ كنم . بعدش هم درسام سخت شده حسابي مشغولم زياد وقت نت ندارم .
تو فكر اينم كه يه وب ديگه بزنم ! آخه احساس مي كنم اين وبلاگم يه مقدار بي مزه و به درد نخوره اما حالا كه هيچي معلوم نيست ببينم چي ميشه . شايد خدا يه فرجي كرد و وبلاگ من هم جالب شد
به هر حال می خوام از اول شروع کنم .
مي خواستم يه چيزي هم بگم نمي دونم قبلا چه دروغايي گفتم ! جديدا يه كم فراموشكار شدم بالاخره نته و دروغاش ديگه ولي الان واقعيت رو مي گم اخه دروغگويي هم مشكلات خودش رو داره من امسال رفتم دوم دبيرستان و رشته ام هم رياضي يه ! گفته بودم به پزشكي علاقه دارم اما الان خودمم نمي دونم مي خوام چيكاره بشم و به چي علاقه دارم . فعلا دارم با اين غولهاي شاخدار درس و مدرسه دست و پنجه نرم مي كنم .
ایشالا از این به بعد (اگه خدا کمک کنه و فرصت کنم)مرتب اپ می کنم و به دوستان سر می زنم . اگه نشد که چه فرقی داره من وقتی باشم مگه چیکار می کنم که اگه نباشم به چشم بیاد . بودن و نبودنم که فرقی نداره برای دلخوشی خودم میام و به خاطر این وبلاگ دره پیت پول تلفن و اکانت هدر می دم که اگه نشد در یه زمینه ی دیگه هدر می دم .

!! نوشته شده توسط شیده | 5:24 بعد از ظهر | چهارشنبه هشتم آبان 1387 •