تبليغاتX
شويد

لطفا گوسفند نباشید

حکایتی رو در یک کتاب خوندم  که خیلی برام جالب بود  و گفتم شاید برای شما هم جالب باشه  :

حکایت ابوسعید.  "تندیس آگاهی":

روزی «ابوسعیدابوالخیر» به اتفاق یارانش از محله ای می گذشتند که مقداری فضولات چاه فاضلاب را به بیرون از خانه ریخته بودند . یاران ابوسعید بینی خود را گرفته و به سرعت از محل مربوطه دور شدند ولی ابوسعید می ایستد و با فضولات صحبت می کند و یارانش که از راه دور شاهد این صحنه بودند . پنداشتند شیخ دیوانه شده . لحظاتی بعد شیخ به یارانش می پیوندد ویارانش از او می پرسند : شیخ چه می کردی؟! شیخ می گوید : با فضولات صحبت می کردم . آنها از شما گلایه داشتند و به من می گفتند : ای شیخ ! ما همان میوه ها . سبزیجات و خوراکی های لطیف و خوشرنگ بودیم که با زحمات زیاد . یارانت ما را از بازار خریداری و به بهترین شکل ممکن بر سر سفره جای دادند . سپس ما را خوردند . فقط چند ساعت با آنها نزدیکی داشتیم که ما را به این روز درآوردند . حال تو پاسخ بده ! ما باید از آنها فرار کنیم یا آنها از ما ؟ شاگردان شیخ شرمناک سر در گریبان کردند !

این حکایت رو از کتاب "لطفا گوسفند نباشید" نوشته ی "محمود نامنی" اقتباس کردم . واقعا کتاب قشنگیه . پیشنهاد می کنم حتما بخونینش.

بازی : به یه بازی از طرف خانوم میم عزیز دعوت شدم Clown. بازی از این قراره که یه جمله یا عبارت یا یه قطعه شعر(البته من دوتا جمله نوشتم)  رو که دوسش دارم با خط خودم می نویسم و عکسش رو می ذارم .اینا هم دوتاعکس از دست خط من هستند :

دستخط من

خط من

دیگه ببخشید نه دست خطم خوبه نه کیفیت عکس .  انقدر جمله ی قشنگ تو ذهنم داشتم که نمی دونستم کدوم رو انتخاب کنم . این دو تا رو هم اتفاقی انتخاب کردم تا بین جمله ها فرق گذاشته نشه .
من همه ی کسانی رو که الان دارن این مطلب رو می خونن ومخصوصا
خواهر عزیزم پگاه رو به این بازی دعوت می کنم . Arabic Veil

دو تا کتاب از یکی از آشناهامون امانت گرفتم . یکیش "آموزش زبان روسی" واونیکی هم "آموزش زبان ایتالیایی" یه . تصمیم گرفتم دوتاش رو هم تو این دوماهه باقیمونده ی تابستون یاد بگیرمReading a Book . بزن اون کف مرتبو برای این اعتماد به نفس و اراده ی راسخ . حتما هم موفق می شم . آخه یکی نیست به من بگه تو اینگیلیسی رو بخون بقیه پیشکش . ولی دیگه چه میشه کرد ؟ تصمیمیه که گرفته شده و باید هم عملی بشه . فقط موندم تلفظاش رو چه جوری یاد بگیرم چون این کتابا همه چیشون کامله ولی تلفظش رو من نمی دونم از کجا بفهمم درست می خونم یا نه . قربون دستتون نرم افزاری چیزی تو نت سراغ ندارین من دانلود کنم تلفظا رو هم یاد بگیرم ؟

پ.ن: ببینین من چه دخمل خوبی امفرشته عکسا رو لینک ندادم همین جا گذاشتم به خاطر کم شدن زحمت شما . پس شما هم بچه ی خوبی باشین و اگه عکسا نیومدن  Show pictureرو حتما بزنینمشغول تلفن و ببینینشون.آفرین(!)

پ.ن:تو سرچ گوگل نوشتم لطفا گوسفند نباشید نتایجش واقعا جالب بود .امتحان کنید هم عکس و هم وب رو.


 پ.ن:یکی از دوستان که یکی از عزیزترین کسانش رو از دست داده خواستن که وبلاگ و وبسایتشون رومعرفی کنم من هم برای اینکه سهمی خیلی کوچک در تسلای خاطر این عزیز داشته باشم معرفیشون می کنم.

وبسایت آقا مجید      و      وبلاگ آقا مجید

 

پ.ن:خونه مون پر از پشه شده . الان منو حسابی کفری کردن . چند تا گل جدید خریدیم فکر کنم از اونا به عمل می یان هر چی هم تارو مار می زنم نمی میرن هی من دارم می تایپم Computerهی اینا منو نیش می زنن.

آخرین پ.ن : تسلیت می گم فوت آقای شکیبایی رو

 

!! نوشته شده توسط شیده | 11:57 قبل از ظهر | یکشنبه سی ام تیر 1387 •

کمی تنوع

 

برای تنوع قالب رو عوض کردم .  اگه قشنگ نیست بگین عوضش کنم . کلی دنبال قالب گشتم اما هنوزم ایده آلم رو پیدا نکردم  . این رو هم ترجیحا گذاشتم .
جالب اینجاست وقتی خواستم دوباره همون قالب قبلی رو بزارم دیدم دریافت کدش فیلتره
                             این پست رو گذاشتم تا بگم هنوز زنده ام

!! نوشته شده توسط شیده | 5:53 بعد از ظهر | یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 •

خاطره ی تمشکی


سلام .  خوب هستین ؟ انشالا که در سلامتی کامل به سر می برید .
 من بر گشتم !
با تشکر از کامنتهای قشنگتون
ممنون . مسافرت هم خوش گذشت . جای شما خالی . هر چند یه کم این جاده ها خسته کننده بودن اما من امسال یه راه حل هوشمندانه برای پیشگیری از سر رفتن حوصله ام در این جاده های بی پایان  تدبیر دیدم  یه کتاب رمان خیلی قشنگ و قطور از سیدنی شلدون رو از کتابخونه گرفتم تا تو ماشین بخونم و حسابی هم به دردم خورد . خدایی این سیدنی تو نویسندگی تکه . خیلی قشنگ می نویسه پیشنهاد می کنم اگه کتاباش رو نخوندین حتما بخونین . اگه نخونین از دست می ره ها ! از من گفتن بود خود دانی !
کجا بودیم ... ؟ آهان برم سراغ اون خاطره ی تمشکی ! این خاطره نصفش ماله پارساله نصفش مال امسال . ما پارسال که رفته بودیم مسافرت تو این جاده ی آستارا به سمت اردبیل-که خیلی هم جاده ی با صفایی یه- پر از بوته های تمشک بود...آی نگو که دلم ضعف می ره برا تمشک . اون وقت این تمشکا هم رسیده و خوشگل و تر گل ور گل همش به من چشمک می زدن منم هی دلم آب می شد از اون طرف هم پسر بچه های بومی اونجا یه ماسخوری کوچیک از این تمشکا رو چیده بودن و آماده کنار جاده می فروختن . (۱۵۰۰ تومان به بالا) منم هی مخ بابام رو می خوردم که یه دونه از اینا بخریم بابام می گفت اینا این یه ذره رو اینقد می دن گرونه به شهر که رسیدیم با همین قیمت چند کیلو می خرم برات مگه این دل من صبر می کرد دیدم بابام نمی خره (حق داشت بنده ی خدا آخه این کاسه کوچولو هایی که اینا می فروختن خیلی کم بود) گفتم پس پیشه یکی از این بوته ها نگهدار با مامان می ریم می چینیم . از من اصرار از پدر گرامی انکار . بابام : آخه دختر این که کار شما نیست . می دونی چقدر سخته؟ این بوته ها که عین بوته ی آدم نیستند (یاد گرفتین ؟ بوته ی آدم هم جدیدا با پیشرفت تکنولوژی اختراع شده) اینا پر تیغ اند و همش تو جاهای شیب دار روییدن . می افتین یه چیزیتون میشه . مامانم هم شیطونیش گل کرده بود و می گفت : نگه دار دیگه من هستم مواظبشم . آخه یکی نیست بگه مامان جان مگه شما کوه نوردی ؟ یکی باید مواظب خود شما باشه . پگاه خانوم هم این وسط نرخ تعیین می کرد می گفت منم یا باید بیام یا شما برام یه کاسه ی پر بچینین و سهم خودم رو هم به هیشکی نمیدم . آخرش سر این بابای بیچاره ام رو کچل کردیم تا بالاخره یه جا نگه داشت -البته اجازه نداد پگاه بیاد- من و مامان گرامی کوهنوردان تازه شکوفا شده رفتیم سراغ تمشکا به زحمت خودمون رو رسوندیم بالا . خلاصه ما رسیدیم به تمشکا  ... حالا تازه اول کار بود . مگه می شد چید پر از تیغ بود آدم هر جوری دستش رو دراز می کرد از یه جای نامعلومی تیغ نامریی می رفت تو دستمون - فقط دستمون نبود که تو پامون هم می رفت- از اون طرف هم اونجا پر از جک و جونور بود و من هم که اصلا نمی ترسم(آره جون خودم) همش جیغم می رفت هوا . باز مامانم موفق شده بود با به جون خریدن یه عالمه زخم چند تا بچینه اما من با اینکه خیلی بیشتر از مامانم زخم و زیلی شده بودم فقط یه دونه چیده بودم که اون رو هم همون موقع خوردم . راه برگشت به پایین رو هم نداشتیم چون خیلی شیبش زیاد بود  بابام که دید اوضاع خیلی وخیمه گفت : پایین که نمی تونین بیاین من می رم بالای جاده شما هم سعی کنین بیاین بالا چه جوری بگم این جاده یه جورایی مثل جاده چالوسه و پیچ پیچه بعد اون جایی که ما داشتیم تمشک می چیدیم وسط قسمت پایین جاده و قسمت بالاش بود . (فهمیدین؟دیگه از این واضحتر نمی تونم بگم) خلاصه ما با کلی تلاش یه کم خودمون رو رسوندیم بالا مامانمنمی تونست دیگه بیاد و در حالی که همش سر من غر می زد که تقصیر منه گفت که ناچاره یه جوری خودش رو. برسونه پایین و به هیچ وجه نمی تونه بیاد بالا و اینکه من برم بالا و با باباینا دوباره بیایم پایین و مامان و برداریم. من با هزار زحمت و در حالی که داشتم از ترس این جک و جونورا سکته می کردم خودم رو رسوندم بالا و اونجا هم یه مزرعه شخصی بود و در حالی که مردم اونجا با تعجب به ریخت و قیافه ی من نگاه می کردن من با خجالت بدو بدو خودم رو به ماشین رسوندم و گفتم که باید بریم مامان رو نجات بدیم . خلاصه رفتیم جاده پایینی و مامان رو برداشتیم و راه افتادیم . مامان و بابا حسابی عصبانی و هی به من توپ و. تشر می زدن که بچه آخه تو مریضی ببین چیکار کردی و هی منو دعوا کردن . می بینید من چقدر مظلوم واقع شدم . مامانم که همه تقصیرا رو انداخت گردن من و بابام هم هی می گفت که دیدین به حرف من رسیدین . بعدشم برای التیام زخمهای عمیق ما از اون تمشکای پسر بچه ها خریدیم و فهمیدیم که ارزش این تمشکا می تونه حتی بیشتر از اون قیمتا هم باشه (این رو مزاح گفتم جدی نگیرید)
حالا تو این مسافرت امسال هم البته یه جای دیگه(گیسوم نزدیک هشتپر یا تالش)باز این تمشک فروشا دیدیم و بدون تردید ازشون خریدیم کلی هم برای خاطره ی پارسال خندیدیم البته اینا منصف بودن یه سطل کوچیک(از این سطلای ماست پگاه) پر رو ۱۰۰۰ تومن دادن . از اون موقع هر وقت تمشک می بینم جای زخمام به سوزش می افتن.

پ.ن: ببخشید که طولانی شد . دوست داشتم از شکلکای ناناز کوییک اسمایلی هم استفاده کنم اما ترسیدم از این هم طولانی تر بشه.

!! نوشته شده توسط شیده | 1:30 بعد از ظهر | جمعه چهاردهم تیر 1387 •

بازی ...

توسط نگار عزيزم  به دوتا بازي دعوت شدم كه دوتاشم با هم تو اين پست باهم مي ذارم

بازي اول : 10مورد از علاقمندي ها و 10 مورد از غير علاقه مندي هاي من

۱۰ تا چيزي كه دوسشون دارم

1- خدا ، هميشه توي سخت ترين لحظات زندگيم سرم رو گذاشتم رو شونه خدا و تو شاديهام فراموشش كردم . اما خدا انقدر مهربونه كه بازم تو سختي ها ياريم ميكنه .

2- خانواده ام ، خواهرم و پدر و مادرم براي من عزيزترين موجودات روي زمين اند كه حاضر نيستم با هيچي عوضشون كنم .

3- دوستام به خصوص مبيناي عزيزم كه با تمام مشكل آفريني هاي من براش بازم هميشه يار و ياورم بوده . و همه دوستاي نتي م .

4- ماه رمضون ، حس قشنگ ماه رمضون رو واقعا نمي تونم توصيف كنم . فقط مي تونم بگم براي اومدن لحظات پاك و شباي قدرش روز شماري مي كنم ، براي خوب شدن و پاكي همه آدما تو اين ماه انتظار مي كشم . كاش هميشه ماه رمضون بود . (البته فيلماش هم جاي خود دارد .)

5- كتاب ، بهترين شي توي جهان كتابه  (البته من از اين رماناي مزخرف ايراني نمي خونم ها ) داستان مي خونم ، اما اغلب داستاناي تخيلي و ترسناك و جنايي كه بيشتر نويسنده هاشون هم خارجيه . من عاشق تك تك كتاباي كتابخونه خودمم و وقتي بخوام به كسي امانتشون بدم جونش رو به لب مي رسونم  از بس مي گم مواظبشون باش .

 6- فيلم و كارتون  ، فيلم هاي ترسناك و تخيلي رو خيلي دوست دارم و عاشق كارتوناي هيجان انگيزم .

7- بازي هاي كامپيوتري و اينترنت ؛ وقتي يه بازي جديد گيرم بياد همه كارام و ول مي كنم و مي شينم تا مرحله آخر اون بازي رو برم ( الانم به خاطرحجم زياد بازيهاي نصب شده رو كامپيوتر  بدبخت كلي سرعتش پايينه.)

وبگردي رو خيلي دوست دارم  و دلم مي خواد تو هر وبي اظهار نظر كنم .

8-كاردستي ، اگه تعريف از خود نباشه من كاردستي هاي خوبي مي سازم طوري كه هديه هايي رو كه به ديگران مي دم خودم مي سازم يا اينكه حداقل خودم رو تو يه قسمتي اش دخالت مي دم .

9-شنا و بدمينتون ،شنانم خيلي خوبه اما بدمينتونم چندان خوب نيست اما به هر حال هردوشون رو خيلي دوست دارم .

10-هر نوع خوراكي ، برخلاف اينكه خيلي لاغرم اما خيلي هم شكموام  (البته تو خوردن خيلي از غذاهام عشوه مي ياما  ، مثل بادمجون و آبگوشت و ... )و در كل از خوردن هيچ هله هوله اي پرهيز نمي كنم  . خوردن يكي از بهترين لذتهاي دنياست .
و ۱۰ تا چيزي كه ازشون بدم مياد
۱- دمپايي خيس

2- حرفاي خاله زنكي  و آدماي وراج

3- آدماي دير فهم يا كسايي كه گوششون سنگينه و بايد يه چيزو چندين بار براشون تكرار كني .

4- شب امتحان ، شباي امتحان هميشه بيدارم  . به خاطر همين ازشون متنفرم .

5- حماقت ، بعضي وقتا از حماقت خودم چنان لجم  ميگيره كه دلم مي خواد سرم رو بكوبم به ديوار.

6- از كسايي كه ديگران رو سر كار مي زارن و شوخيهاي لوس مي كنن و فكر مي كنن كه آره مثلا خودشون خيلي زرنگن متنفرم .

7 - از آدماي گوشتلخ ( شرمنده اگه بخوام توضيح بدم كه كيا از نظر من گوشتلخ اند چند برابر اين پست بايد بنويسم)

8- فراموشي ، وقتي يه چيزي يه دفه به ذهنم ميرسه و بعد 2 ثانيه ديگه از يادم ميره و بايد7 جد و آبادم بياد جلوي چشمم تا يادم بيفته  يا وقتي كه يه چيزي نوك زبونمه ولي يادم نمياد حسابي اعصابم ميريزه بهم .

9- كله پاچه و سيرابي و اين غذاهايي كه ژاپني ها مي خورن مثل هشت پا و انواع موجودات دريايي و ... + خوك

10- آدمايي كه فكر مي كنن خيلي با كلاسن اما در واقع قيافه اي تهوع آور بيش ندارند و موبايل نديده هايي  كه تو خيابون و ... همش گوشيشون دستشونه  يا اينكه با صداي بلند آهنگ گوشيشون رو تو خيابون دارن گوش ميدن .

 

بازي دوم : اگر به شما بگويند كه 24 ساعت ديگر خواهيد مرد در اين مدت چه مي كنيد ؟

من آدم قابل پيش بيني نيستم و حتي خودم هم مطمئن نيستم كه چه مي كنم .

اما فكر كنم به هيچكس نگم ، چون دوست ندارم اونا رو ناراحت كنم . اونا كه بعد از من مي خوان عذا داري  كنن حداقل اين 24 ساعت رو در كنارشون شاد باشم .

اول شروع ميكنم به نوشتن يه نامه بلند بالا خطاب به همه كسايي كه مي شناسم و مخصوصا خانواده ام و دوستام و فك و فاميل و به خاطر همه كارايي كه كردم و باعث ناراحتيشون شدم عذر خواهي مي كنم  و حلاليت مي طلبم و مي خوام كه اگه تونستن چند تا از نماز قضا هاي من رو بخونن  چون خيلي نماز قضا دارم و برام حسابي دعا كنن و فاتحه بخونن  . ممكنه اگه وقت كردم اون نامه رو اينجا هم تايپ كنم اگر هم كه وقت نكردم توي يه پست از همه حلاليت مي طلبم و مي خوام كه برام فاتحه بخونن (البته ثبت موقت مي ذارم و از پگاه مي خوام كه بعد از مرگم اون رو بزاره و مرگم رو اعلام كنه ) البته همونطور كه گفتم احتمالا خبر مرگم رو همون موقع به كسي نگم و دو سه ساعت مونده به لحظه موعود فقط به خانواده ام بگم و اون موقع هم به پگاه ميگم اينكارو بكنه .

بعد از اينكه نامه رو نوشتم ميرم كلي نماز مي خونم و دعا مي كنم  و از خدا مي خوام كه منو ببخشه . بعد به مامانم تو كارا كمك مي كنم و غير مستقيم ازش عذر خواهي مي كنم و حلاليت مي طلبم (به خاطر اين مي گم غير مستقيم چون نمي خوام كه بفهمه  ) بعد ميرم پيش بابام و اگه كاري چيزي داشت كمكش مي كنم و بازم غير مستقيم  حلاليت مي خوام و عذر خواهي مي كنم  و بعدش نوبت پگاهه كه حسابي مارچو مورچش مي كنم  و مي چلونمش و اگه قبلا ازم كاري خواسته بود كه براش نكرده بودم انجام مي دم و وسايليم رو كه اجازه نمي دادم دست بزنه رو همش رو مي دادم مال اون بشه . بعدش مي رفتم مي خوابيدم و قبل از خواب دعا مي كردم كه همه اينا خواب باشه و قول مي دادم وقتي بيدارميشم آدم خوبي باشم و همه نماز هام رو بخونم  و ساعت رو هم كوك مي كردم   تا به موقع ( دو سه ساعت مونده به مرگ)بيدار شم . البته مي دونم كه خوابم نمي بره و همش به كتاب سياحت غرب فكر مي كنم و از اعمال خودم ميترسم . باز دوباره بلند مي شم و ميرم دعا مي كنم و نماز مي خونم و قرآن مي خونم  . بعد يه زنگ به مبينا مي زنم   و بهش مي گم خواب ديدم كه مي خوام بميرم و حسابي براش درد و دل مي كنم و ازش مي خوام كه اگه مردم برام دعا كنه نماز قضا هام رو بخونه و حسابي فاتحه بخونه برام . بعد مي بينم كه دو سه ساعت بيشتر وقت ندارم  ميرم پيش مامان و بابام وپگاه و يواش يواش واقعيت رو بهشون ميگم و پا به پاشون گريه مي كنم و حسابي ماچ و موچشون مي كنم و ازشون مي خوام كه منو ببخشن و حلالم كنن و يه نفر رو پيدا كنن كه نماز قضا هام رو بخونه و خودشون هم برام نماز بخونن و دعام كنن و حسابي فاتحه بخونن برام .

بعد وصيت مي كنم(هر چند چيز زيادي ندارم ) كه كتابام رو مي بخشم به پگاه و هر چي هم تو حسابمه  يه مقدارش براي پگاه و يه مقدارش هم براي بيچاره ها و لباس نو هام رو هم مي بخشم به بيچاره ها .

بعد دوباره بقلشون مي كنم  و ازشون حلاليت مي خوام و بعد سرم رو ميزارم  زمين و اشهد ميگم ...

                              و من ميميرم ...

 

حالا کسایی که من به این بازی دعوت می کنم : سینا . رعد . شیدا جون . سعيد ( برو بكس ) . شهره جون . يه عاشق . احمد . شیما و هومن و همه کسانی که دوست دارن تو این بازی شرکت کنند . اگر هم کسی وبلاگ نداره و می خواد شرکت کنه می تونه تو کامنتا بازی رو بزاره 

نکته : شرکت در این بازی برای نامبردگان کاملا اجباری است و اگه شرکت نکنن با من طرفن و حتی اگه تو این دنیا هم نتونم یقه شون رو بگیرم سر پل صراط نمی ذارم رد شن

 
پ . ن ۱ : کار نامه ام رو گرفتم  معدلم شده ۳۰/۱۹ خیلی ناراحت شدم  . برای من که همیشه معدلم بالای ۱۹/۹۰  

  بوده  خیلی سخت بود  . اما سعی می کنم برای سالای دیگه جبران کنم

پ . ن ۲ : فردا می ریم مسافرت  و  تا یه هفته خونه نیستم واحتمالا ( احتمالا که نا حتما  ) به نت دسترسی ندارم  و به خاطر همین . به دلایل امنیتی کامنتام رو تاییدی می کنم ( از همه عزیزان پوزش می خوام اما تجربه بهم آموخته که احتیاط شرط اوله)

!! نوشته شده توسط شیده | 1:18 بعد از ظهر | چهارشنبه پنجم تیر 1387 •

روز مادر مبارک

 

روز مادر رو به بهترین مادر دنیا مامان گل خودم تبریک میگمMother's Day Vase

   Flowers For Mom  Mother's Day Flowers  
Happy Mother's Day
  Happy Mother's Day  Mother's Day Cake روز مادر مباركمامان گلم روزت مبارك

مامان خوشگلم روزت مباركروز مامان جونم مبارك
روز بهترين مامان دنيا مبارك Mother's Day Teddy 

                                            مامان گلم روزت مبارک




!! نوشته شده توسط شیده | 11:57 قبل از ظهر | سه شنبه چهارم تیر 1387 •